![]() |
![]() |
|
| دوكوهه، آيا دوست داري كه پادگان ياران امام مهدي(عج) نيز باشي؟ پس منتظر باش! |
|
به یاد شهدای گمنامی که افتخار داریم تو منطقه ما (پارک جنگلی کوهسار) مهمان ما هستند دعا کنید میزبانهای خوبی باشیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مهر1387ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط جامانده در دوکوهه |
|
|
سلام بر شهدا
فقط همین...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط جامانده در دوکوهه |
|
|
عادت داشتند با هم بروند منطقه؛ بچههاي يك محله بودند. فرماندهشان كه يك سپاهي از اهالي همان محل بود، شهيد شد. همهشان پكر بودند. ميگفتند شرمشان ميشود بدون حسن برگردند محلشان. همان شب بچهها را براي مأموريت ديگري فرستادند خط. هيچ كدامشان برنگشتند. ديگر شرمندهي اهالي محل نميشدند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 4:32 قبل از ظهر توسط جامانده در دوکوهه |
|
|
سلام دوكوهه
يك بار ديگر ، سلام دوكوهه . دوكوهه ، تويك پادگان نيستي ، توقطعه اي از خاك كربلايي چرا كه ياران عاشورايي سيدالشهدا را به قافله او رسانده اي . دوكوهه ، آيا دوست داري كه پادگان ياران امام مهدي نيز باشي ؟
پس منتظر باش
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 دی1386ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط جامانده در دوکوهه |
|
|
در سایه قرآ ن نشسته ام وخدا را با کلما ت وحی ، سوگند می دهم خطاکار آمده ام وپشیمانم. این آواز مسافری غریب ، بر جاده سجاده است که در ترنم اشک خویش ، زمزمه می کند وسرود وصل می خواند. اشک آلود وپرشکسته به گوشه ای از مسجد پناه برده ، نام او را تکرار می کند. چه شیرین است خلوت کردن با تو آن هنگام که آغوش رحمت می گشایی وبندگانت را که قرآ ن بر سر گرفته اند ، به تماشای می نشینی چه شب زیبایی است امشب! ای کاش هر شب ، شب قدر بود وانسان این قدر ، خود را به تو نزدیک حس می کرد . مهربان پرورد گارا ! شب قدر را با رحمت بی کران خود و آمرزش گناهان بر ما مبارک گردان. آمین!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 مهر1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط جامانده در دوکوهه |
|
|
السلام علیک یا مظلوم به کربلا
ای دل! تو چه می كنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار كه تو را از حسین جدا كند ! این چه اختیاری است كه برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده حق نهاد ؟ ای دل! نیك بنگر تا قلاّده دنیا ! برگردنشان ببینی و سررشته قلاّده را ، كه در دست شیطان است . آنان می انگارند كه این راه را به اختیار خویش می روند ، غافل كه شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی كه در نفس خویش دارند می فریبد. (سید شهیدان اهل قلم) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط جامانده در دوکوهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من از حكايت شيرين بوسه مي گويم، بوسه اي به گرمي تركش به داغي سوزش. من از كمان دو ابرو مي گويم كه پيوستگي اش را مديون رد قناسه بود. من از تن وتانك مي گويم، از رد شني بر روي پيكر لاله ها. من از تماميت ايمان مي گويم. اينجا گرچه صداي گلوله هاي سربي فراوان است، ولي صداي بال فرشته ها را مي توان شنيد.
كاش بوديم و معراج شقايق ها را ميديديم. بي رحمي است بريدن سر لاله ها، اما اينجا يعني رسيدن و كسي براي ماندن نيامده است. اينجا صداي تيرخلاص تار و پود ذهن را شكنجه مي دهد، اينجا شبهاي عمليات خورشيد حكمراني مي كند، شب هاي عمليات شب هاي آفتابي است. ستاره اي بود كه وسط ميدان مين مي درخشيد دلم نيامد پا رويش گذارم، ولي پاهايم را گرفت و روي سينه اش گذاشت. چقدر مي سوزد، از گرمايش وجودم سوخت، رد شدم اما چشمهايم بر عظمتش باراني شده بود، سخت است بخواهي بگذري آن هم از چيزي كه روزگاري به آن عشق مي ورزيدي؛ كاش ميديدي اينجا بازار شفاعت گرم است،بازار(حلالم كن برادر)... (ميروي و گريه مي آيد مرا) و چقدر حيف كه از آن تنها زخمي مانده تا يادت نرود كجايي... حيف است اگر از لحظه هاي تنهايي نگويم؛ ديدن صحنه هاي(الهي العفو...) عجب صفايي دارد، وقت غروب ياد دلهايي ميافتي كه پر مي كشيدند تا علقمه و زمزمه مي كردند:يا عباس(ع) و از هر تپش قلبشان يا حسين (ع) ... من برايت از خردل مي گويم، از ميكروبي، از آن لحظه اي كه نفس ديگر ياري نمي كرد و ريه ها بوي ملكوت مي گرفت... عجب روزگاري است؛ امروز بدجوري دلم هواي شرجي كارون را كرده است، دلم مي خواهد باز سرماي غرب تا مغز استخوانم برسد اما با گرماي لبخند همسنگرم تا عمق وجودم گرم شوم؛ چقدردلم هواي رمل هاي فكه را كرده است ... امروز پاهايم گير است به بندهاي دنيا ولي ديگر از آن همه خوبي خبري نيست. چقدر دلم هواي اروند را كرده، هواي غواص ها، والفجر هشت، هواي مين هاي خورشيدي، هواي بدن هاي پاره پاره، موج خون درد... چقدرياد مجنون دارد اين دلم، ياد تنها ترين جزيره عالم، ياد هورها و ني ها، چقدر زمزمه ها اينجا زياد است، چقدر سينه هاي پاره كه منتظرند تا ني نامه هايشان خوانده شود. (بيا اي دل از اينجا پر بگيريم) چقدر بوي گل مي دهد روزهايم اما حيف كه گل ها رفته اند. ديروز باغباني را ديدم كه در فراغ گل هايش زار مي زد، ياد گردان كميل افتادم، حبيب،عمار و يك لشكر پر از لاله ... ديگر بس است، يادها هجوم آورده اند و كسي نام مرا مي خواند... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 تیر 1387 فروردین 1387 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
حرف حسابی از ریشه تا گل پلاک مظهر ایمان هر چه می خواهد دل تنگت بگو |
|
RSS
|